چشمان تو را دیده کسی خواب ندارد
چون مار که پیچیده به خود تاب ندارد
لبخند تو شد قاتل زنجیره ای شهر
من در عجبم عشق چنین باب ندارد
آن چشم خمارت نفس از شهر گرفت و؛
گیرایی آن جام می ناب ندارد

سجاده ی من بین دو ابروی هلالت
آرامش بسیار که محراب ندارد
با آمدنت مَه همه شب خانه نشین است
چون روشنی وجه تو مهتاب ندارد
دیدی و شنیدی غزلم خواندی و افسوس
من باغ دلم بی تو دگر آب ندارد
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal