روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
سوگوارم بابت عشقی که هرگز برنگشت
از امید و آرزوهایم کجا گیرم خبر
من بلوطی پیر و افتادی به جانم با تبر
دل به زمان آینده خوش نکردم چونکه از من دور بود
هرچه سهمم شد ز دنیا سهم یک مجبور بود
خوانده بودم صبر اما صبر هم درمان نشد
هرکجا رفتم دوایی بهر این هجران نشد
خندههایم پر زد و گم شد در این بغض زمان
اشکهایم شد رفیقِ لحظههای بیامان
با خودم گفتم هنوزم میشود آغاز کرد
میشود زنجیر غم را با محبت باز کرد
لیک دیدم خستهام از نو دلم برپا کنم
در غروب آرزوها رو به زمان آیندهها کنم
ماندهام با خاطراتی تلخ و عمر رفته ام
با سکوتی مملو از فریاد و قلب خسته ام
روزگارم رفت و من جا ماندم از خود، از امید
زندگی آهسته رؤیاهای من را میدرید
گیر کرده زندگی دائم میان هفت و هشت
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت...
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal