حِرمان بکشیدی و تو از سینه کبابی
هر دم که پریشانی و در رنج و عذابی
با سرخی صورت سرپا مانده ای افسوس
چون خشتِ ترک خورده ی یک قصر خرابی
مرهم شده آیا غم دل، زخم قدیمی؟
یا گوشه نشین و همه شب مست شرابی
گفتی که چرا رفت و چرا باز نیامد؟!

فهمیده دلت یا که تو هم لنگ جوابی
از دور خروشان و چو دریای امیدی
این سو چو کویری و همه وَهم و سرابی
میخندی و خود را زده ای کوچه علی چپ
از ترس قضاوت شدند محو نقابی
گویی که خدا عاشق بشکسته دلان است
بسپرده به او منتظر روز حسابی
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal