فهمید در دل خانه دارد اندکی فهمید
اما به روی خود نیاورد و کمی خندید
گفتم که می خواهم بمانی عاشقت هستم
در عشق و در دلدادگی من لایقت هستم
من زود باور کردم و دل را به او دادم
هرگز فراموشم نشد او داده بر بادم
هم قلب و هم روح و تمام جان فدا کردم
در راه و رسم عاشقی ماندم وفا کردم
چون آدم کوری که وقتی دیده اش وا کرد

من هم عصایی که شکست،اینگونه رسوا کرد
گویی برای من فقط یک خواب و رؤیا بود
چشمان او رنگ عسل بود و دوای من
اما ورق برگشت و شد درد و بلای من
هرشب به یادش چشم هایم خیس و نمناک است
از بخت و اقبال سیه این قصه غمناک است
لعنت به هر چیزی که باعث شد کند تردید
من عاشقش بودم خودش نه،عالمی فهمید
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal