
آیا شنیدی قصه ی بی برگ و باری ها
دائم دلی خون و غم چشم انتظاری ها
چون معتمد بودم میان مردمم افسوس
از لطف کویت دیده اَم بی اعتباری ها
گفتی دگر اینجا برایت تلخ و تاریک است
ترکم نمودی تا ببینی رستگاری ها
هر صبح می گویم دگر دل کنده ام اما
هرشب به روی سینه دارم یادگاری ها
رفتی و با آن رفتنت عرش خدا لرزید
دنیا نشانت می دهد ناسازگاری ها
هرشب مسیرم میخورد بر درب میخانه
یادت به دستانم سپرده زهرماری ها
تو خنده رویی و منم با درد میجنگم
شاید خدا درمان کند این بی قراری ها
در دوره ای که عشق را با پول می سنجند
من زنده میدارم وفای شهریاری ها
#آرمان_طاهری
@armanghazal
برچسب:
نویسنده: sornaghazal