هرچه عمری جمع کردی ناگهان آوار شد
خواستی خوش باشی اما زندگی بیمار شد
عمر تو هر روز و شب با گریه طی شد،آخرش؛
دلخوشی پر زد ولی درد و غمت بسیار شد
فکر می کردی ستاره داری از این آسمان
شب که آمد دیدی این رؤیا چه زود اِنکار شد
تکیه دادی بر خودت دنیا ولی نامرد بود
هرچه پروردی به دستت عاقبت چون مار شد
خسته از زمان آینده و در روز جاریت همان تکرار غم
عمرت آویزانِ یک ای کاش بی تکرار شد
عشق را دیدی غمش با تو وفایش سهم او
این دل ویران فقط یک یادگار از یار شد
با مصیبت ها چه جنگیدی همی مردانهوار
مرد بودن در زمانه سهمت از این کار شد
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal