هر روز غمی روی غم و دلخوشی ام کور
آخر به تباهی برسید این دل پر شور
هر روز غمی روی سرم ریخت چو باران
بی تاب شد این سینه ی خون گشته و رنجور
دیروز دلم گرم اُمیدِ سحری بود
در زمان حاضر ولی سایه گرفت از همه جا نور
گفتم که شبی بخت به درگاه من آید
اما نرسید هرچه تقلا زدم و زور
در کوچهٔ تقدیر دویدم همه شبها
جز گردِ ملالی ننشست از پیِ من سور
ای کاش زمانی برسد صبح رهایی
تا باز شود این قفس از غم بشوم دور
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal