دوش دیدم خندهات بر باغِ جانم گل نشاند
صبح در آیینهٔ چشمم هزاران شعله راند
چون نسیم از کوچههای عطر گیسویت گذشت
بوی زلفت مرغ دل را تا گلستان می کشاند
ماه رویی از فروغ چهره ی پاکت خدا؛
بر شب تاریک گیتی اختر تابان فشاند
دست در دستت جهانم بوی آرامش گرفت
خندهات اندوه دیرین از دل حیران براند
با تو حتی سنگِ رَه آوای باران میشود
چشمه از دل می خروشد تا نگاهت را بخواند
طلعتت باغی ز نور لطف یزدان سرکشید
هر که دید آن در جهانش بویی از ماتم نماند
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal