در لحظه ی هجران تو این دل نگران بود
از داغ فراق تو چه گویم که گران بود
ای بر پدرت چرخ جفا پیشه شکستی
دل را که به امید تو سرشار و جوان بود
ماتم زده شد خانه از آن روز که رفتی
انگار تمام نفسِ کوچه خزان بود
لبخند تو چون مرگ به سردی اثر آورد
آن خنده برای دلِ من حکمِ فغان بود
بعد از تو دلم خانهی ویرانهی درد است
هر گوشهی آن خاطرهای کهنه نهان بود
دیروز اگر آینه ام جلوه گهِ نور
در روز جاری همان آینه از غصه نشان بود
گفتی ز چه این چهره چنین غرق ملال است
این قصه ی باران غم از دستِ زمان بود
رفتم که فراموش کنم عهد تو اما؛
هر خاطرهات تیغ درونِ دل و جان بود
من چون رگِ خشکیده و در حسرت باران
افسوس که روزی همه ام آب روان بود
ای کاش نمیدیدمت آن روزِ نخستین
آن روز که آغازِ همه رنجِ جهان بود
هرشب به دعا نام تورا بردم و غافل
معشوق حواسش به جواب دگران بود
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal