خرید بک لینک

خسته‌ام از نفسِ سردِ بلاتکلیفی

از سکوتی که ندارد خبری تعریفی

طلوع بی هنگام

سال‌ها پشتِ همین پنجره جا مانده دلم

چشم در راهِ بهاری که ندیده ست گُلم

بس که در سایه‌ی تردید قدم ها طی شد

دل نفهمید که این فصل جوانی کی شد

نفسم خسته و آیینه‌ی روحم دلگیر

خسته از زندگی و دلخوشی ام در زنجیر

وقت آن است که فکری به شب تار کنم

با دلِ خسته‌ی خود عهد دگر بار کنم

یا علی گویم و مرهم بنهم بال و پرم

روشنی را به دلِ خانه‌ی تاریک برم

سقف این دل اگر از بار غم‌ افتاد و شکست

لیک در هر ترکش لاله ای از عشق نشست

راه اگر سنگ و اگر بسته به دست تقدیر

می‌روم چونکه خدایی است به راه دل پیر

آخرِ قصه اگر سخت و اگر دیر شود

صبح می آید و این شام زمین‌گیر شود

#آرمان_طاهری

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

صفحه بندی