خرید بک لینک

های هایِ گریه‌ام در آهِ شبنم گم شده

نایِ دل در قطره‌های اشکِ نم‌نم گم شده

گم گشته

روزهایم را شمردم جان به لب شب تا سحر

شامِ عمرم در تَبِ روز آیندهیِ مبهم گم شده

خنده ام در کوچه‌های سرد شب پنهان شد و

آنچه از من مانده در حُزنِ دمادَم گم شده

عشق را باور نکردم یا مرا باور نکرد

سایه‌ و شِکلم میانِ شَکِّ عالَم گم شده

با هجومِ بادِ پاییز و غبارِ این مسیر

آیِ آرامش درونِ پیچِ شالم گم شده

راهِ رفتن‌ها و شوقِ بودنی با من نماند

آن امید و آرزو در کُنجِ ماتم گم شده

سال‌ها با خاطراتش زندگی کردم، چه سود؟

آخرش تقدیرِ روز و ماه و سالَم گم شده

نامِ تو آوازه‌ی لب تا دَمِ مرگی بلند

آخرین فریادِ من در دادِ دَرهم گم شده

عاقبت ناگفته‌هایم را به گوری می‌بَرم

با نقابِ نقش و بازی حرفِ آدم گم شده

این منم بی‌نام و نان در انفجارِ بُغضِ خویش

پاره های روحِ من در کوهی از غم گم شده

✍️ #آرمان_طاهری

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:05

صفحه بندی