
چه غریب آمدم و قصه ی غمناک شدم
گل نشکفته ولی قسمت خاشاک شدم
راوی قصه ی تلخی شده ام در همه جا
بین بشکسته دلان صحبت و پژواک شدم
فکر و ذکرم همه در آمدن فصل بهار
قسمت برف زمستانی و کولاک شدم
چون اناری که ترک خورده ز هجران نگار
صاحب درد و غم و سینه ی پُر چاک شدم
در هجوم نفس سرد زمان،سرو بلند
چرخ دوران به زمینم زد و در خاک شدم
#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت سوگوارم بابت عشقی که هرگز برنگشت
از امید و آرزوهایم کجا گیرم خبرمن بلوطی پیر و افتادی به جانم با تبردل به زمان آینده خوش نکردم چونکه از من دور بود هرچه سهمم شد ز دنیا سهم یک مجبور بودخوانده بودم صبر اما صبر هم درمان نشد هرکجا رفتم دوایی بهر این هجران نشدخندههایم پر زد و گم شد در این بغض زمان اشکهایم شد رفیقِ لحظههای بیامان با خودم گفتم هنوزم میشود آغاز کرد میشود زنجیر غم را با محبت باز کرد لیک دیدم خستهام از نو دلم برپا کنمدر غروب آرزوها رو به زمان آیندهها
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
از زندگی غوغای جهان حاصل ما بوداز فصل خوشش فصل خزان حاصل ما بود
هر لحظه دویدیم و به مقصد نرسیدیم افسوس فقط بخت گران حاصل ما بود عُمری است زِ لیلی و رُخِ یار سرودیمزین عشق فقط زخم زبان حاصل ما بود دل در طلب بوسه و جان در تبِ دیدار بوسه زِ لبش در رمضان حاصل ما بود گفتیم که روز بعد دگر از غصه سواییمانگار فقط حدس و گمان حاصل ما بود از عشق و دو چشم عسل آگین تو گفتیم صد وای چنین اشک روان حاصل ما بود هرسو که نظر کرده دلم یار هویداست این خستگی و زخم نهان حاصل ما بوداز شوق وصالش به جهان بال گشودم افتادن
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
آوار هرچه عمری جمع کردی ناگهان آوار شدخواستی خوش باشی اما زندگی بیمار شدعمر تو هر روز و شب با گریه طی شد،آخرش؛دلخوشی پر زد ولی درد و غمت بسیار شدفکر می کردی ستاره داری از این آسمانشب که آمد دیدی این رؤیا چه زود اِنکار شدتکیه دادی بر خودت دنیا ولی نامرد بودهرچه پروردی به دستت عاقبت چون مار شدخسته از زمان آینده و در روز جاریت همان تکرار غمعمرت آویزانِ یک ای کاش بی تکرار شدعشق را دیدی غمش با تو وفایش سهم اواین دل ویران فقط یک یادگار از یار شدبا مصیبت ها چه جنگیدی همی مردانهوارمرد بودن در زمانه
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
هر روز غمی روی غم و دلخوشی ام کورآخر به تباهی برسید این دل پر شور
هر روز غمی روی سرم ریخت چو باران بی تاب شد این سینه ی خون گشته و رنجور دیروز دلم گرم اُمیدِ سحری بود در زمان حاضر ولی سایه گرفت از همه جا نورگفتم که شبی بخت به درگاه من آید اما نرسید هرچه تقلا زدم و زوردر کوچهٔ تقدیر دویدم همه شبها جز گردِ ملالی ننشست از پیِ من سور ای کاش زمانی برسد صبح رهایی تا باز شود این قفس از غم بشوم دور#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
دوش دیدم خندهات بر باغِ جانم گل نشاند صبح در آیینهٔ چشمم هزاران شعله راند
چون نسیم از کوچههای عطر گیسویت گذشت بوی زلفت مرغ دل را تا گلستان می کشاند ماه رویی از فروغ چهره ی پاکت خدا؛بر شب تاریک گیتی اختر تابان فشاند دست در دستت جهانم بوی آرامش گرفتخندهات اندوه دیرین از دل حیران براند با تو حتی سنگِ رَه آوای باران میشود چشمه از دل می خروشد تا نگاهت را بخواند طلعتت باغی ز نور لطف یزدان سرکشید هر که دید آن در جهانش بویی از ماتم نماند#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
در لحظه ی هجران تو این دل نگران بود از داغ فراق تو چه گویم که گران بود
ای بر پدرت چرخ جفا پیشه شکستی دل را که به امید تو سرشار و جوان بود ماتم زده شد خانه از آن روز که رفتی انگار تمام نفسِ کوچه خزان بود لبخند تو چون مرگ به سردی اثر آوردآن خنده برای دلِ من حکمِ فغان بود بعد از تو دلم خانهی ویرانهی درد است هر گوشهی آن خاطرهای کهنه نهان بود دیروز اگر آینه ام جلوه گهِ نور در روز جاری همان آینه از غصه نشان بود گفتی ز چه این چهره چنین غرق ملال استاین قصه ی باران غم از دستِ زمان بود رفتم که فرا
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
خستهام از نفسِ سردِ بلاتکلیفی از سکوتی که ندارد خبری تعریفی
سالها پشتِ همین پنجره جا مانده دلم چشم در راهِ بهاری که ندیده ست گُلمبس که در سایهی تردید قدم ها طی شد دل نفهمید که این فصل جوانی کی شد نفسم خسته و آیینهی روحم دلگیر خسته از زندگی و دلخوشی ام در زنجیر وقت آن است که فکری به شب تار کنمبا دلِ خستهی خود عهد دگر بار کنمیا علی گویم و مرهم بنهم بال و پرمروشنی را به دلِ خانهی تاریک برمسقف این دل اگر از بار غم افتاد و شکست لیک در هر ترکش لاله ای از عشق نشستراه اگر سنگ و اگر بسته به دست ت
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
گفتی بمان کنار تو، من ساده باورم رفتی و جا گذاشتی خاکسترِ سرم
هر شب میان خاطرهها می رسم به آه با بغض می نشینم و با گریه همسفرم دستم هنوز خالیِ گرمای دستتوست ای آخرین بهانهی نفسهای آخرم تقویمِ بیتو صفحه ی دلتنگیِ من است پژمرده ام چو شاخهی بشکسته ی تَرم گفتی که بی تو در شب غم سر کنم ولیحالا نفس نفس خبر از مرگ می برماز من فقط غزل غزل اندوه مانده است زخمی عمیق مانده و خاکی به پیکرم#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
های هایِ گریهام در آهِ شبنم گم شدهنایِ دل در قطرههای اشکِ نمنم گم شده
روزهایم را شمردم جان به لب شب تا سحرشامِ عمرم در تَبِ روز آیندهیِ مبهم گم شدهخنده ام در کوچههای سرد شب پنهان شد وآنچه از من مانده در حُزنِ دمادَم گم شدهعشق را باور نکردم یا مرا باور نکردسایه و شِکلم میانِ شَکِّ عالَم گم شدهبا هجومِ بادِ پاییز و غبارِ این مسیر آیِ آرامش درونِ پیچِ شالم گم شده راهِ رفتنها و شوقِ بودنی با من نماندآن امید و آرزو در کُنجِ ماتم گم شدهسالها با خاطراتش زندگی کردم، چه سود؟آخرش تقدیرِ روز و ماه
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
.بر نسیم صبح سپردم عطر زیبایت وطن
تا سحر پر میکشد دل سوی فردایت وطنکوههایت درس صبر از ریشه ها آموخته مانده در گوش زمان آوای والایت وطندر نفسهای کویرت چشمهای جاری هنوز میتراود در گذر عطر شکوفایت وطنهر کجایت بوی نانِ گرم و باران میدهد کوچه ها لبریز مهرِ بی مدارایت وطنحافظ از شیرازِ تو تا صبح میخواند غزلبانگ فردوسی طنین افکنده در نایت وطنگرچه طوفانها وزیدند از هزاران سوی شبسرو آزادی بماند در تمنایت وطنتا نفس باقیست در جانم تو میمانی و بسمیتپد با هر تپش عشقِ تماشایت وطن✍️ #آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
گمانم فصل دلتنگی است هوای یار می آید هوای درد و اندوه است صدای زار می آید
غم دنیا درون سینه مانده کو طبیب مننیامد وصله ی جان و خزان بیدار می آید دو چشمم خیره در راه و ندیدم مرهمی آخر هنوزم قطره ی اشکی ز چشم تار می آیدتمام عمر وقف نرگس و بابونه بود اما؛دریغا وای و صد افسوس به بزمم خار می آیدهمیشه سایه ای بودم برای یک دم آسودن ولی آخر تبر بر دوش چرا نجار می آید؟مثال قصه ی شمع و چو آن پروانه ی بی جانمنم خوش باور و اما زِ مشکم مار می آیدتوهم مثل منی و در دلت اندوه مهمان است دو روزی طاقت آور چون خد
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
بیا باران بیا اینجا دوباره غصه لبریز است ببر این درد دلتنگی چقدر دنیا غم انگیز است
صدای خش خش برگ و در آن سو نم نم باران رسیده وقت رفتن ها دوباره فصل پاییز استمرا یک روز پاییزی تک و تنها رها کردی شدم ویرانه ی جنگ و دلم سرمای تبریز استدلا با من مدارا کن که ماتم پشت در مانده نمیدانی مگر جانا هجوم غم چو چنگیز است همه گویند اگر خواهی فراموشت شود یادش دگر سمتش نرو هرگز کلید کار پرهیز است به هر در میزنم فکر و خیالش کم شود گاهی هزاران راه را رفتم، ولیکن شعر تجویز است#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
بخند بر سادگی هایم تو هم روزی پشیمانینماند در قلب من شادی بدان دائم پریشانی
چنان غرقی به دنیا آخرت هم رفته از یادتنماندش حضرت نوح و توهم هرگز نمیمانیشدی همچون زلیخا تا شوم یوسف به بند غمقسم بر زخم دیرینه که از شادی نمیخوانیخیالم می شوی تیمار و مرهم مینهی بر زخمخیال باطلی بودم ندانستم نمکدانیزدی زخمی چرا دیگر نمک بر زخم میپاشینکرد کافر چُنان کردی بگو آیا مسلمانی؟زمین گرد و جهان دار مکافات است میدانمدهی تاوانِ بغض و ماتمم را خوب میدانی#آرمان_طاهری
برچسب:
نویسنده: sornaghazal
منم با خنده خوش اما به غم محکوم بودم ز حالی نابسامان و چو زهر مسموم بودم
همیشه خوبی ام چون تیشه ای افتاد بر جانمخداوندا تو میدانی که من مظلوم بودم به روی بند بند این دلم زخمی است اما منچه خوش باور همیشه کودکی معصوم بودمندیدم لحظه ای شادی و دائم غم به بالینم در حیرانم چرا از خنده ها محروم بودمنگفتم از غمم دشمن شود دلشاد میدانمولی از رنگ و رخسارم همی معلوم بودمنبودند مثل من هرگز به صافی همچو آئینه مرا نادیده بگرفتند مگر مرحوم بودم؟تبسم می زنی بر لب خداراشکر اما حیف که من با خنده خوش اما به غم مح
برچسب:
نویسنده: sornaghazal